باران…

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است یکشنبه, 18 می, 2014 در ساعت 22:35

 

پشت این پنجره

به همان نقطه ای خیره شدم

که اولین بار تو را دیدم

باران میآمد و تو

در آن شلوغی

به من نگاه می کردی

و من در دلم

دعا می کردم

که  باران

هرگز بند نیاید



No comments yet.

Leave a comment

*